سلام بازم اومدم این چند روز رو تعریف کنم چی شده

5شنبه که رفتم خونه شوهرم اومده بود.ناهار اداره خورده بودم تا رسیدم خونه ساعت 4 بود بعد دوش گرفتم رفتیم خرید.هر جا رفتیم نتونستم کفش انتخاب کنم آخه مغازه ها هنوز کفشای عید داشتن گفت که 10 روز دیگه جدید میاریم.منم گفتم فعلا نمیخرم تا ده روز دیگه.جمعه هم مثل همیشه گذشت.چند ساعت غر زدم چند ساعت محبت کردم و...تا شب ساعت 9 که رسوندمش سرکوچه شون.

وقتی برگشتم خونه مامانم غر میزد که دستم درد میکنه و جمعه ها خیلی خسته میشم و از این حرفا.منظورش اینه که شوهرم ک میاد مامانم خسته میشه.درصورتی که ظرفای شام و صبحونه رو خودم شستم.فقط مامانم ظهر یه بشقاب زیادتر شسته بود.بخاطر همین یه بشقاب دست درد گرفته بود.ناهارم از بیرون گرفته بودیم.آخه من چیکار کنم نمیتونم که بهش بگم خونمون نیا.بریم تو کوچه یا خونه ی همسایه.مامانم فهمیده که سه شنبه تعطیله میخواست بهم بفهمونه که شوهرم نباید بیاد.حالا من چیکار کنم.بهش بگم با دوستات جایی نرو .خونه ی ما هم نیا.خونه ی خودشونم که با همه قهره.حالا اگه زیادم میومد بهش میگفتم کمتر بیا.شوهرم جمعه ها و روزای تعطیل میاد .پنج شنبه ها هم یه هفته میاد خونه ی ما یه هفته هم پست داره که نمیتونه بیاد.نمیتونم بهش بگم نیا.آخه من از دست مامانم چیکار کنم.شاید بگید که وقتی شوهرم میاد خودم ظرفا بشورم و به مامانم کمک کنم.واسه تون توضیح میدم که جمعه ی من چطور میگذره.از شش صب تا ساعت ده سرکارم.بعد میام خونه صبحونه میخورم ظرفا میشورم یه عالمه لباسای خودم و مامانم و بابام هست که باید اتوش کنم.دوباره ساعت یک میرم سر کار تا ساعت سه.تا این موقه یه لحظه هم پیش شوهرم نبودم.ساعت سه هم ناهار میخورم بعد اگه بخوام ظرفای ناهارم بشورم دیگه شوهرم ناراحت میشه.میگه یه روز اومدم پیشت چرا نمیای کنارم بشینی،دوس نداری بهت محبت کنم.خلاصه تا ساعت شش پیشش میونم بعد هم یه چیزی میخوریم و شبم میرسونمش خونه شون.ساعت نه شبم باید دوباره برم سرکار تا ساعت ده.

دیشب با مامانم نشسته بودیم بهش گفتم که اگه یه وام واسه م جور میشد میتونستم یه خونه پیش فروش کنم  بقیه ش هم تا موقه تحویل یه وام دیگه میگیریم.(البته شوهرمم قبول کرده نصف قسط وامی ک میگیریم اون پرداخت کنه خونه هم به نام من بشه).مامانم شروع کرد دعوا که خوبه پسرشون انداختن دور باید تو به فکر خونه باشی.مادرشوهرت میگه من از اول هم نمیخاستمش .اگه میخواستمش که خونه بهشون میدادم.همه جا آبروت رفته.همه مسخره ت میکنن که نخواستنت.خیلی عصبانی شدم آخه دو ساله که دارم حرفای مامانم تحمل میکنم واسه اولین بار سرش داد زدم گفتم مردم مسخره میکنن که بکنن مگه مردم دارن خرجیمون میدن.خودمون کار میکنیم همه چی میخریم.مگه تا حالا از تو کمک خواستم.نمیخاد ناراحت من باشی.گفت من اصلا ناراحت نیستم اصلا برامم مهم نیست.گفتم پس برو جشن بگیر.گفت مادرشوهرت جشن گرفته که هیچی خرج بچه ش نکرده حالا هم خوشحاله که پولاش سرجاشه.گفتم خوشحاله که باشه.منم نمیتونم گریه کنم عزا بگیرم.گفت گریه هم داره اگه میفهمیدی باید گریه میکردی که نمیخوانت.گفتم نخوان به درک.خلاصه اینم از دعوای ما.

تو خونه یه ذره آرامشم ندارم همش مامانم میخواد نمک رو زخم بپاشه.هر کی عروسی بگیره خونه بخره دیگه دیونه م میکنه که تو نخواستنت واسه ت هیچ کاری نکردن.کاش یه مامان دلسوز داشتم که از زجر کشیدن من خوشحال نشه.کاش همه ی حرفای مادرشوهرم تحمل کرده بودم .تحمل حرفای اون به حکم مادرشوهر بودنش خیلی راحتتر بود تا تحمل حرفای مامانم.بابا نخواستنم حالا چیکار کنم خودمو بکشم راحت میشی.نمیزارن تو بدبختی خودم باشم.اگه طلاقم بگیرم اوضاع بدتر از اینه.اون موقه میگه شوهرت نخواستت انداختت دور.نمیخواد که رعایت حالت بکنه بگه این دختره تنهاس هیچ کس و هیچ جا نداره.اگه نمیتونیم کمکش کنیم حداقل داغونترش نکنیم بزاریم حال خودش باشه.ای خدا کی میخوای کمکم کنی

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل بانو

عزیزم زیاد به حرفای مادرت توجه نکن و ناراحت نشو تو کار خودتو بکن و هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده این فکر پیش خرید خیلی عالیه حتماً بهش فکر کن و عملیش کن مامانت اشتباه فکر میکنه معلومه که خودت باید به فکر خونت و زندگیت باشه هیچکس دلش برا کسی نسوخته خونواده شوهر منم هیچ کاری برا پسرشون نکردن. از اول تا حالا من فقط به فکر خونم و به نام خودم هم میکنم برا آسایش و آرامش خودم و زندگیم این کارو میکنم. اصلا برام مهم نیست کی چی فکر میکنه مهم اینه که بتونی یه زندگی خوب برا خودت داشته باشی در ضمن قسط وام ها برا خونه هم شوهرت بده اونم میخواد تو اون خونه زندگی کنه مطمن باش وقتی عروسی کردی اون همه قسطا رو خودش میده. کار میکنه و میده شوهر منم اکثر قسطا رو خودش پرداخت میکنه ولی از الان بهش نگو و حرفشو نزن حتما دنبال خونه رو بگیر و سوره واقعه رو برا چهل شب بخون. مطمن باش جواب میگیری ایشاله

مونا مونا

اولا که چی کار داری به مامانت می گی؟ خودتون کار خودتونو بکنین. بعدم که خونه رو به سلامتی خریدین می تونی تو چشم همه بکنی که به اسم تو شده. کمک هایی که تو زندگیتون می کنی اصلا به کسی نگو. به همه بگو همه این کارارو شوهرت می کنه و ببرش بالا. مادرشوهرت انداختت دور که انداخته. فدای سرت. مهم شوهرته که دلش با توئه و اونا روش تاثیر نمی ذارن. بقیه اش رو هم بسپار به خدا. سه شنبه دست شوهرتو بگیر برین بیرون. اصلا نگو نیا یا اینکه مامانت غر زده که ناراحت و حساس می شه. بگو حوس بیرون رفتن کردی و بریم بچرخیم و اینا

مونا مونا

بیتا چه اصراریه که باید با ماشین برین بیرون و اگه ماشین نداشته باشین نمی شه رفت بیرون؟ ما مگه ماشین داشتیم ؟ کل تهران و اطراف تهرانو متر کردیم. پاشین با مترو برین چیتگر. یه غذایی ساندویچی چیزی هم بگیرین ببرین. هم قدم می زنین هم نهار می خورین هم دوچرخه سواری م یکنین. یا برین سینما و پارک و رستورانی جایی. یا برین دربندی درکه ای جایی. این همه جا. همه اش رو هم از هرجای تهران راحت بی ماشین می شه رفت. هم براتون می شه خاطره هم دلتون باز م یشه هم غر نمی شنوی. حالا من انقدر می رفتیم بیرون مامانم صداش درمیومد.

عسل

سلام بیتا جان به خدا مامانت حق داره نگو دلسوز نیست .خدا ادم رو سنگ بیابون بکنه مادر نکنه .اگر شوهرت برات خرج کنه به مامانت نفعش میرسه ببین یه ژیشنهاد به مادرت با گریه بگو وبا ملایمت بگو مگه من دلم نمیخواد خواسته بشم .فکر میکنی من راضیم؟ اگه طلاق بگیرم اولین نفر خانواده خودم کوچکم میکنند بگو راهی برام نمونده الکی بگو به جدایی فکر کردم اما به ابروی شما بیشتر فکر کردم بغلش کن تو رو خدا تورو خدا مخصوصا مخصوصا جلوی شوهرت هواشو داشته باش.یه چیزی بگم جای تو و شوهرت عوض شده .اگه مهرت بالاست یه تهدیدی بکن یه شوکه هم برای خاواده شوهرت هم خانواده خودن گلم دو ساله عقدی میدونی وقتی مادرت میبینه که داری اینجوری کار میکنی و اونوقت شوهرت به فکر نیست خوب سنگ که نیست مادره . تازه به این فکر میکنه که یک سال دیگه هم باید هر جمعه |پذیرایی کنه گناه داره به خدا.حالا اگه خوشبختی دخترشو وجلوی چشمش میدید یه چیزی .الان که بچه نیست خرجتون سخته اگه یه طفل معصوم بیاد وسط چی؟ بذار شوهرت یه ذره دوری بکشه .نترس هیچیش نمیشه به خدا با گریه خوندم مطلبت یه عمر میخواهی زندگی کنی الکی که نیست .

عسل

برو بشین الکی به مامانت بگو مامانی تو راست میگی اصلا من خسته شدم نترس یه دو هفته نبین شوهرت رو اون باید سختش باشه نه تو .اینا بعدا میشه ارزشت.اینقدر خودت رو بی تاب نشون نده بیست و ژنج سال زحمت مادرت رو به یه علاقه دو ساله نفروش .مامانت یه دو هفته شیر میشه بعد خودش میفهمه که کاری که شده .خانم عاشق ژیشه اخه یه خانم باید شب شوهرشو برسونه عزیزم خوب با تاکسی بره . میاد خونتون خوابشو میکنه مامانت میبینه تو روز تعطیلتم هم سر کاری اون خواب بعد تازه دخترش شب هم میرسونتش به خدا قسم بازم اونه که تحمل میکنه اگه من عقل الان و تو سن 22 سالگی داشتم بیتا .تمام ایندرد ها رو کشیدم با مادرم تندی کردم الان میفهمم اون چیزی که من و مادرت میبینیم ده سال بعد زندگی تو نکن عزیزم هیچ مردی هیچ مردی لایق اینطور محبت نیست اگه میخواهی دوست داشته بشی غرورت برای شوهرت ده برابر مادرت باشه. روم نمیشه بگم نیاد چیه بگو اقا جان مامان منم مثل مادر تو خسته شده از این همه رفت وامد سختت یه فکری کن.

ana

سلام بیتا جون! عزیزم به نظر من مشکل شما زیاد پیچیده نیست،فقط باید بتونی شوهرتو راضی کنی که اونم بره دنبال کار و حالا که هیچ کدوم از خانواده ها راضی نیستن کمکتون کنن،خودتون گلیم خودتونو از آب بکشید بیرون. مثلا یه مغازه ای ،چیزی راه بندازید!! اگر بتونی خیلی خوب میشه!!

احمدخانی

سلام بر شما تحمل کن و از خدا کمک بخواه بعضی وقت ها بعضی ها آدم رو دوست دارن و می خوان دلسوزی کنند و کمک اشتباهی نمک می پاشند، فکر مادر شما اینجوریه این و بهش بگو و ازش بخواه کمکت کنه و یک کاری کنه که زندگی شما روز به روز بهتر شه ؟ بخواه واسه شما دعا کند و بلاخره مهربونب خودت را بیشتر کن هم به طرف خانواده خودت و هم شوهرت اگه تونستید جایی رو اجاره کنید ، چرا فقط به این فکری که حتما جایی رو بخری ؟ به هرقیمتی شده زندگی خودت رو حفظ کن ، بدون که همه چیز ادم برای زندگیه ،ماشین خونه و یخچال و تلویزیون و.. قدر زندگی خودتون را بدونید و در حفظط آن بکوشید ، به هر طریق ممکن یک اطاق هم شده اجاره کن ، اینجوری شوهری هم احساس و ظیفه می کنه ، من خودم زمان سربازی که مجرد بودمکار می کردم ،بلاخره کار گیر میاد، شاگردی شده و هر کار دیگری مهم اینه که آدم سعی خودشو بکنه،بدون جشن هم شده جایی رواجاره کنید و با هم باشید و در هر حال خدا ور فرا موش نکنید و ازش کمک بخواهید و هر کاری که میکنید به فکر استحکام زندگی خودتون باشید دعا می کنم مشکلات شماحل بشه به این فکر کنید که چند سال دیگر همه این مشکلات حل شده و به گذشته میخندیدن

مامان شیدا

از مامانت به دل نگیر اونم برات ناراحته نمیدونه چطوری ابراز کنه....

دریای آرام

سلاااااااااااااااااام عزیز دلم ممنون بابت لینک شدن...من از این خانواده هایی که حمایت نمی کنن (شاید هم ضد حامی) زیاد دیدم گلم..یه کاری بکن...مامانت نمی تونه خودشو تغییر بده ...اونم احساس می کنه به واسطه تو تحقیر شده ..ولی کار اشتباهی می کنه نمک رو زخمت می پاشه...یکم گوشه گیری کن...وقتی شوهرت نیست کاراشو بکن ولی ازش دور باش سعی کن حرف نزنی تا اعتراض کنه و از حالت روحیت شکایت کنه...اونموقع می تونی بگی بیام حرف بزنم نمک رو زخمم بپاسی بجای اینکه مرحم باشی؟شاید اولاش جواب نگیری ولی کم کم می دونه که نباید غر بزنه به جونت .باهاش مهمونی نرو بگو حالم خوب نیست...خصوصا بعد از اینکه بحث میی کنید بذار شرطی بشه آرومتر از همیشه باش و احترامشو بیشتر نگاه دار ولی بیشتر سکوت کن و کنار برو و گوشه گیری کن.

مونا مونا

مگه شما تهران نیستین؟ خوب تهران نباشین و هرجایی باشین که از تهران ارزون تره. ناراحت نشیا ولی تو هم نمی خوای به خودت سختی بدی هم می خوای پیش شوهرت باشی واسه همین همیشه بیاد خونتونو مامانتم غر نزنه؟ بهترین مامانه دنیا هم باشه وقتی ببینه همش شوهرت اونجاست و بیرون نمیرین شاکی می شه. بلاخره هر شهری یه جای دیدنی داره. یه راهی هست برای بیرون رفتن. فک کن دوست دختر دوست پسرین. یعنی تو شهر شما هیچ دختر و پسری باهم دوست نمی شن؟ یا اگه بشن 6 به بعد می رن بیرون ؟ یا خیلی پولدارن که می رن بیرون یه عالمه خرج کنن؟ یه نگاه به دور و رت بندازی می بینی دختر و پسرای راهنمایی دبیرستانی با یه پول تو جیبیه کم یه روز کامل کل شهرو می چرخن. یه خرده به خودتون سختی بدین