دعا کنید

دوستان شوهرم الان زنگ زد گفت عصر میام پیشت.منم نتونستم بگم نیا.چطور صبرم بالا ببرم و در برابر حرفای مامانم هیچی نگم.لطفا راهنمایی م کنید.دو تا پست قبلی هم جدیده

/ 6 نظر / 21 بازدید
فرشته

سلام بهتره نیست فردا که عیده یه جعبه شیرینی بگیری بری خونه مادر شوهرت . [قهر] امتحان کردنش ضرر نداره

ازا

عزيزم اگه اومد باهم برين بيرون گرچه بي ماشين سخته ولي خوب اينجوري مامانت كمتر غر ميزنه فقط برا خواب بيايين خونه

پریسا

وااااااااای بیتا خیلی سخته نه میتونی به شوهرت نه بگی نه به مامانت... بزار بیاد دم ظهر بگو بیا بریم ناهار بیرون.

me

عزیزم...چرا روزای تعطیل نمیرید بیرون؟باور کن من اگه جای تو بودم یه فلاسک چای برمیداشتم میرفتم پارک با شوهرم مینشستم،میگشتم تا شب ...ولی این همههههه جنگ اعصابو تحمل نمیکردم به نظرم به حرفای مامانت توجه نکن..بشنو و از گوش دیگه بنداز دور....بابا شما زن و شوهرین ،کجا باید باشید؟برید تو کوچه؟؟؟؟ بی خیال همه چی شو و هر چه زودتر مقدمات رفتن خونه ی خودتو فراهم کن،نگو شرایط نداریم و دستمون خالی...شما که عروسی ندارید،عکس و لباس عروسم بذار دوماه بعد خونه رفتنت مثلا...چه فرقی داره؟حتما که نباید همون روز باشه!!! ببین من کار ندارم شرایطت سختته یا اسونه یا تو صبرنداری یا صبوری...اصلا با این چیزا کار ندارم...چیزی که مشخصه شرایطت هر چی هست داره تو رو پیر میکنه....سخت یا اسون بلاخره تو از تحمل اینا دیوانه میشی...این از نحوه ی حرف زدنت معلومه...در ضمن،کلا دوران عقد همه ،کلا بد و طاقت فرسات...خونه ی خودت بری راحت میشی...

میفروش

سلام ببخشيدا ببخشيدا ميمرديد يه تك پا ميومديد وبلاگ خاك خورده من و يه تبريك عيد ميگفتيد ! مثلا" من سيد هستمااااااا . [عصبانی]

رها

سلام من امروز تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردم میشه بهم سر بزنین و به دوستانتونم بگین بیان پیشم؟