دوران نامزدی

دوران نامزدی ما آغاز شد.میخواستم تمام گذشته م و اتفاقاتی که واسه م افتاده رو فراموش کنم و زندگی جدیدی شروع کنم.شور و اشتیاق زیادی داشتم.نامزدم دوسم داشت و به حرفم گوش میکرد.اون دوس داشت هرروز منو ببینه ولی از اونجایی که مادرم از رفت و آمد زیاد خوشش نمیومد هرروز دعوا میکرد که چرا نامزدت میاد.نمیدونم چرا ولی همیشه واسه من از زمین و آسمون مشکل میباره.

مامانم اجازه نمیداد ما باهم بیرون بریم.این باعث دعوا بین من و نامزدم شده بود.اگه میگفت میخوام خونتون بیام باید هزار تا بهونه میوردم که ما خونه نیستیم.اونم ناراحت میشد.خلاصه اولین دعواهای ما شکل گرفت.یه روز که عید قربان بود نامزدم زنگ زد و گفت که بعد از ظهر میام خونتون منم گفتم باشه.خلاصه اتاقم مرتب کردم خواستم حمام برم که مامانم گفت چه خبره قراره نامزدت بیاد.منم گفتم اره.خلاصه سرو صدا شروع شد.گفت اگه اون بیاد من از خونه میرم.میخوام تو خونه راحت باشم بخوابم حوصله کسی ندارم و....

منم گفتم باشه الان زنگ میزنم میگم نیاد.منم به نامزدم اس دادم که نیا.اونم گفت چرا؟میخوام بیام.گفتم میگم نیا اگه بیای همه چی بینمون تمام.اونم دیگه جواب نداد.هر چی بهش اس میدادم جواب نمیداد.زنگ میزدم جواب نمیداد.داشتم میمردم.

خلاصه ساعت حدود 7شد دیدم گوشیش خاموشه.خیلی نگران بودم هر چی زنگ میزدم هیچی.ساعت نه شد بابام از سرکار اومد.منم داشتم گریه میکردم و بابام گفت چی شده.منم تعریف کردم ومامانم همه چی انکار کرد خلاصه دوباره من مقصر شدم که چرا به نامزدم گفتم خونمون نیا.در آخر من شدم بی شعور

در همین حال بودیم که صدای زنگ تلفن اومد پدرشوهرم بود گفت حسین تصادف کرده بیمارستانه و گفت سریع بیاین.تو راه دوباره کلی فحش گیرم اومد که این پسره به درد نمیخوره اگه شعور داشت تصادف نمیکرد و...

مردم تا رسیدم بیمارستان.اونجا دیدم شوهرم بی حال افتاده سرش شکسته بود براش بخیه زده بودن خیلی حالش بد بود..وقتی پرسیدم چی شده گفت همون موقع که بهم گفتی نیا منم با دوستام رفتیم بیرون.اعصابم خورد بود هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم چی شد.

شوهرم واقعا شانس آورده بود.واقعا این توجه خدا بود.شاید خدا دلش واسه من تنها و بی کس سوخته بود.منی که در تمام زندگیم هیچ کس نبود درکم کنه همیشه دردوراهی تنهایی بودم.خدا یاشکرت که اون روزا گذشت

شوهرم چند روزی درگیر بیمارستان بودو بخاطر اون تصادف یه ترم از دانشگاه عقب موند و خونواده م کلی متهم ش کردن که دوستای بد داره و...اما دلیل اصلیش مامانم بود.اگه اون روز اجازه داده بود شوهرم یه ساعت بیاد این اتفاقات نمیفتاد.شوهرمم دیگه مثل قبلا به حرفم گوش نمیکرد.نه اون درکم میکرد نه مامانم...

/ 4 نظر / 2 بازدید
مشاور

سلام دوست عزیزم وبلاگ زیبا وخوبی داری موفق باشی[گل]

محبوبه

الهي فدات بشم من همين الان وقتي مي خونم كلي حرص ميزنم واي به حال اون موقع تو

فاطمه

منم یه سری نامزدم میخواست بیاد خونمون اس دادم بهش نیا اونم خیلی ناراحت شد ولی اون موقع برام مهم نبود چون دوستش نداشتم اصلا